مجادله با خدا

مردی زیر درخت گردو نشسته بود و با خود می گفت : چرا خداوند بوته خربزه را چنین کوچک و درخت گردو را چنان بزرگ آفریده ؟ کاشکی با این حال لااقل گردو به اندازه هندوانه بود . هنوز از این پندار خارج نشده بود که گردویی از درخت فرو افتاد و بر سرش اصابت کرد . خندید و گفت : خدایا ؛ چه خوب آفریده ای وگرنه الآن سرم داغون شده بود .

/ 0 نظر / 9 بازدید